تبليغاتX
دركوچه هاي دوركنارت قدم زدن/اميرعبدي پور

به ياد قيصر امين پور

با قامتي بلند

 درطرح مبهم پنجره اي

 دست تكان مي دهد.

 كتاب ها و شعر ها و سيگارش جا مانده اند.

                        

                         *****                   

 كساني آمده اند با دسته هاي گل و شعرهاي تازه.

 اعتنا نمي كند.

 



 
دوردست را مي نگرد.

 همه ي شعر هاي نا سروده رابر كاغذي مي نويسد.

 كاغذ را به دست باد مي سپارد.

 باد مي آوردش و من تند تند، شعر هاي ناسروده را رونويسي مي كنم




                      
*****                         

 رونويسي  تمام نشده ؛ كاغذ را باد مي برد.

و 

 "ناگهان چقدر زود دير مي شود..."

 

+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در پنجشنبه 5 اسفند1389 و ساعت 9:39 قبل از ظهر |

حج تو ازترك حج آغاز شد

هجرتت آغاز يك پرواز شد

 

اي سرت بر نيزه ها مانند ماه!

بي گناه بي گناه بي گناه

 

اي تنت افتاده بر خاشاك راه!

بي پناه بي پناه بي پناه

 

حنجر پاكت به خنجر آشناست

گريه هايت بي صداي بي صداست

 

صوت قرآنت نمي آيد به گوش

ساكتي و بي فغان و بي خروش

 

كو تپش هاي دل بيدار تو؟

مانده ساكن ديده ي غمبار تو

 

سرنوشت عشق تو، معلوم بود

قطع سر از تن، تو را محتوم بود

 

سرنوشت زينب ات معلوم نيست

همنشين كودكان، امروز كيست؟

 

در نماز آخرت ،رازت چه بود؟

رمز عشق و راز پروازت چه بود؟

 

ناي ني از رفتن ات محزون شده

خاك ره از خون تو گلگون شده

 

رفته اي تو، اهل بيت ات زنده اند

اهل بيت ات بي تو چه درمانده اند

 

خيمه هايت ميهمان آتشند

پيكرت را بر زمين ها مي كشند

 

 زينب اما ،كوه صبري استوار

ظاهرش آرام و باطن بي قرار

 

او پناه كودكان بي پناه

چهره اش در عمق شب مانند ماه

 

شك ندارم كه علي همراه اوست

نور زهرا هم چراغ راه اوست

 

بر لبش حق و حقيقت جاري است

در دلش موج مصيبت جاري است

 

حج تو در كربلا پايان گرفت

در طواف خون دلت سامان گرفت

 

+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در شنبه 20 آذر1389 و ساعت 8:10 قبل از ظهر |

اي پيكرت شكوفه و شبنم، نيامدي

در خواب هاي روشن من هم ، نيامدي

 

يك باره پر كشيدي و گم گشتي از نظر

اي مرغ خسته پر! به وداعم، نيامدي

 

اي دامنت سپيد! كجا رفته اي كجا؟

در فصل ياس و نرگس و مريم، نيامدي

 

حواي قصه هاي غم انگيز عشق من!

اي بهترين بهانه ي آدم! نيامدي

 

از كوره راه هاي غم انگيز زندگي

تنها گذشته ام، كه تو همدم نيامدي

 

يك لحظه بود اوج نيازم به بودنت

يك لحظه بود و حيف تو آن دم نيامدي

 

گفتم كه غم بيايد و همراه غم تو هم

اما دريغ و درد ! تو با غم نيامدي

 

******

هر چه غزل سروده ام اينك نثار تو

                                     اي بهترين تغزل عالم! نيامدي


+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در سه شنبه 20 مهر1389 و ساعت 8:3 قبل از ظهر |

شب هاي شهريور را به كدام يادت مزين كنم

كه شهريور پلي بود به صبح اول مهر

وتو دختر مدرسه اي مهرماه

با روپوش سورمه اي و مقنعه ي سفيد.


                                         *****

حالا يادت گهگاه حلول مي كند

در منورترين خاطره هاي من

در اين شب هاي مهتابي شهريور

كه ديگر بي هيچ دلشوره اي از صبح اول مهرماه 

بيهوده ي بيهوده است.

حالا شهريور پلي ست به بيهودگي و تنهايي

تا مگر كدام باد پاييزي،

تجمع زرد برگ هاي بيهودگي را آشفته كند؟


+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در یکشنبه 7 شهریور1389 و ساعت 9:13 قبل از ظهر |


دل از من ،گریه از من،ناز با تو

صدای زخمه های ساز با تو

بدون تو ،پر و بالی ندارم

من و یک آسمان پرواز با تو


پی نوشت:به یاد سالهای پایانی دهه  ی هفتاد و شور شیرینی که  با دوبیتی داشتم،بعد از مدت ها این دوبیتی را نوشتم.لحظه ی تولد این دوبیتی لحظه ی متفاوتی بود در میان این همه تکرار و روزمرگی این روزها.از نقد و نظر بی نصیبم مگذارید.


+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در دوشنبه 28 تیر1389 و ساعت 8:20 قبل از ظهر |

"بي تو من خاكسترم، خاكسترم"

درد چشمانت به چشمان ترم

 

اي بهار دلپذير! اي مهربان!

من خزانم، بي تو بي بار و برم

 

آنقدر با ياد چشمت سر كنم

تا به راز چشم هايت پي برم

 

در هوايت پر كشيدن اوج من

در قفس هم در هوايت مي پرم

 

در هواي عشق شورانگيز تو

از تمام عاشقان، عاشق ترم

 

دفتر شعرم پر از نامت شده

بوي مريم مي دهد اين دفترم

 

اول و پايان شعر من يكي ست:

"بي تو من خاكسترم، خاكسترم"

 

+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در یکشنبه 30 خرداد1389 و ساعت 9:39 قبل از ظهر |

                                      غزل گفتم برايت يار همدم!

براي تو كه باراني كه شبنم

 

براي  تو كه خوب ومهرباني

براي تو كه مي ماني برايم

 

ببين!اين واژه ها خيس اند وتازه

                                    " غزل با حس يك باران نم نم"

 

تو پايان عطش هاي سياهي

شبيه شربت سرد محرم

 

تو حوا بودي و گندم به دستت

كه من عاشق شدم مانند آدم

 

همان سيب و همان گندم همان مِي

كه آدم خورد و شد آواره ي غم

 

همانها در نگاهت خانه دارند

"دو چشمت خوش ترين پيغام عالم"

 

+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در یکشنبه 9 خرداد1389 و ساعت 8:16 قبل از ظهر |

چه حيرتي داشت نام هليا.

من آن روز از توقفي طولاني در كلمات باز مي گشتم:

عطر،ابهام،شكوفه ،چاي داغ

شعر،انار،باران،مريم

و اينك "هليا".

چه حيرتي دارد اين نام!

 

          *

درست به خاطر مي آورم

آن شب آسمان به ما نزديك بود

هوا بوي باران داشت

و من به ياد انارهاي شيرين پارسال بودم

كه كسي گفت:

       "خدا را شكر.مهمان كوچك شما هم آمد."

و من چشم در چشم او گفنم:

          "خوش آمدي هليا!مسافر كوچك اردي بهشت!"

از ابهام آبي نامها و كلمه ها ، تا اينجا، راه دوري بود.

خسته اي هليا!حالا بخواب.

      وقت براي ديدن دنيا بسيار است.


+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |

ساراي كودكي ها!ده سالگي غمگين!

زيباي مهربانم!اي يار دور ديرين!

با تو گل بهارم! يك سينه حرف دارم

از هفته هاي محزون،از ماه هاي غمگين

بي تو دوازده سال ،از تو غزل سرودم

با شعر زنده ماندم، در اين سكوت سنگين

سارا!من اين غزل را ،با ياد تو سرودم

با ياد كودكي ها،آن خاطرات شيرين

بعد از دوازده سال،با آن نگاه پرمهر

دادي به دردهايم،احساس خوب تسكين

تسليم سرنوشتم،تسليم رنج بودن

وقتي كه چاره اي نيست،جز زندگي و تمكين

*****

سارا!بيا و امشب، مهمان شعر من باش

با دامن سپيدت،با آن لباس رنگين


+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389 و ساعت 9:34 قبل از ظهر |

"رباعي اول"

با عشق،دلش شبيه دريا شده بود

بگذار بگويم كه چه زيبا شده بود

از چشم قشنگ پر شرارش خواندم:

دلواپس يك شاعر تنها شده بود



************


"رباعي دوم"

امشب كه سكوت من، پر از فرياد است

بي رحمي تيشه،قسمت فرهاد است

من ساكت و بيستون خموش و فرهاد

با زخم عميق تيشه اش، دلشاد است

+ نوشته شده توسط امير عبدي پور در شنبه 28 فروردین1389 و ساعت 8:35 قبل از ظهر |